تبليغاتX
یه عاشق

یه عاشق

 
 
About Me

وقتی عشق می آید كسی نمی بیند ولی وقتی میرود همه می بینن

عاشقشم

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
یکشنبه بیست و دوم دی 1387

یک نفر...
یک جایی...
تمام رؤیایش لبخند توست وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر ...
یک جای...
در حال فکر کردن به توست.....

+ نوشته شده در  ساعت 22:20  توسط یه عاشق  |   
 
شنبه بیست و یکم دی 1387

نه از خاکم نه از بادم     نه در بندم نه آزادم 


نه آن لیلاترین مجنون    نه شیرینم نه فرهادم  


فقط مثل تو غمگینم    فقط مثل تو دلتنگم 


  اگر آبی تر از آبم    اگر همزاد مهتابم  


بدون تو چه بی رنگم    بدون تو چه بی تابم...
+ نوشته شده در  ساعت 22:31  توسط یه عاشق  |   
 
چهارشنبه یازدهم دی 1387
.

delam gerefte.az donyayi ke hameye khob ha ro azat migire.doostamo daram az dast midam.hamaton barash doa konid.

barash arezoye salamati va omre javidan daram

khodaya.age sedamo mishnavi va doostam dari,azat khahesh mikonam,be harfam goosh bede.in ye baro be harfam goosh bede.ono shefa bede.hamin

+ نوشته شده در  ساعت 22:16  توسط یه عاشق  |   
 
یکشنبه هشتم دی 1387

emshab delam gerefte.khiliam gerefte.az dste hameye bi marefataye donya

az daste kasayi ke migan doostetan.vali...

khoda biamorze pedare eshgho.khoda biamorze pedare doosto

man khili tanham.khili khili tanham.ke vaghti be fekre in tanhayi mioftam mikham bemiram.faghat mikham zootar khoda joonamo begire.

+ نوشته شده در  ساعت 22:12  توسط یه عاشق  |   
 
چهارشنبه ششم آذر 1387

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم ... غم هجران تو را چاره زه جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی ... تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت ... بازش آرید که خدارا که صفایی بکنیم
از طرف پ.

+ نوشته شده در  ساعت 17:10  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

harchi mikham faramoosh konam in khoda nemizare.pari rooz baz didamesh.na ye bar.chand bar.enghad be on rozaye ghashangi ke dashtam hasrat khordam.be roozayi ke khili zood tamom shod
ESHGHE HAME PAYANDEH

 
+ نوشته شده در  ساعت 21:11  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

این چنتا مطلب رو از وبلاگ رفت انجایی که خورشید هست کپی کردم.چون فوق العاده بودن

+ نوشته شده در  ساعت 21:6  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

+ نوشته شده در  ساعت 21:2  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

                                        بی رنگ رخت زمانه زندان من است

 

بگذاشتی ام غم تو مگذاشت مرا

                                      حقا که غمت از تو وفادار تر است


+ نوشته شده در  ساعت 21:1  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

+ نوشته شده در  ساعت 21:1  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

 
+ نوشته شده در  ساعت 21:0  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

گریه می کنم و اشکهایم را به تو هدیه می کنم ... به تو که دارو ندار من در این دنیای پوچ بودی ... ولی تو هم در گذر زمان منو تنها گذاشتی ... و رفتی ... حالا من ماندم و دل طوفانی ام ... کاش می شد بار دیگر صدایت کنم ... و تو زیبا و عاشقانه پاسخم دهی ... کاش می شد یکبار دیگر مرا در آغوش گیری ... و من آرام و پر معنا بگویم ... دوســــتت دارم

+ نوشته شده در  ساعت 20:59  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه پنجم آذر 1387

+ نوشته شده در  ساعت 20:59  توسط یه عاشق  |   
 
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

salam bache ha.khoobin hame?khili vaghte chizi nanveshtam.chon dost nadashtam 2bare be yadesh bioftam
emshab be yadesh oftadam.man harozo har sa@ be yadesham.vali emshab vaghan kamboodesho ehsas kardam.vaghti smsasho khoondam...
az tahe del bayad be in zendegi lanat goft.AZ TAHE DEL
che harfayi ke behem nazad.bad rahat zad zireh.emrooz daghighan 5 maho 9 rooz dare tamom mishe
khili zood.chand bar didamesh.vali engar khodesham roosh nemishe bem negah kone
too arosi bood.hamin chand mah pish.eyne fereshteha shode bood namard.khili khoshgel
sare sham ba doostam boodim...
ke kash nabodim
khili delam gerefte.khili
kash in roza pish nemiomad.ya kash on roza pish nemiomad
faghat az khoda mikham ke in roza baraye hichki pish nayad.in doaye har shabame
sareton salamat...

+ نوشته شده در  ساعت 19:54  توسط یه عاشق  |   
 
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

شبی مجنون به لیلی گفت
که ای معشوق بی همتا
تورا عاشق شود پیدا
ولی مجنون نخواهد شد.

+ نوشته شده در  ساعت 21:32  توسط یه عاشق  |   
 
یکشنبه سوم شهریور 1387
عشق دروغی

  عشق دروغی

 

دیگه خسته شدم از عشق دروغی

حرفه عشق رو نزن می افتم تو جنونی

 که توش غرق بودم و موندم هنوز توش

تو بودی می گفتی رابطه ی ما تموم شد ؟

اما من هنوزم توی فکر تم

نمی ره یادم چشمای سبزتم

یادم نمیره اون همه بوسه ها

اون همه عشق و اون همه بازی ها

یادته با هم می رفتیم توی پارک

تو می گفتی امین توی خواب

می بینم چشمای تورو همیشه

می گفتم چون تو دلمی همیشه

یادته ناز می کردی

با قلبم فاز می کردی

یادته با هم همیشه توی پارک

می کردیم غایم با شک با یه فاز

اما یه روز که من چشم گذاشتم

اون رفت و منو قال گذاشتم

الان میگذره 1 سال از اون ماجرا

ولی نرفته یادم اون چشما اون خاطرات

حالا میخوام یکی بگیره قلبمو از اون

یکی که دلش نباشه مثله دله اون

این داستان هستش واقعی

پس بگیر تو از من این پیامی

 که نشی دچار عشق دروغی

 که هست آخرش غم و تنهایی

 
+ نوشته شده در  ساعت 23:44  توسط یه عاشق  |   
 
یکشنبه سوم شهریور 1387
نامه یک دختر زشت به پروردگار

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی
بمفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیداد می کند....
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر
احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی –
امکان پذیر نیست .....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر
تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا
نیست !...
بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث
برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم
!...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی
پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ،
بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز
مادرم !...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان
، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .
تا آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود ،
که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها
هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس
کردم که تا چه پایه محرومم !!!
در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر
و کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن
جبران کنم...زهی تلاش بیهوده !
دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و
"احساسات" متقابلی میخواستند...
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد
...!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف
و سکر آور ، وجودم را برقص آورد ...
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی
شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود .
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود
، جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست
داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.
در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست
...
به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی
بخاطر تنهایی دلم گریست ...
تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول
زدم ... همه شب ...هر شب به او – به دلم بیکسم ، قول می دادم که فردا
....مونسی برایش خواهم یافت ...
و هر روز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه
ناشناس بود ...
آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود !...
در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز
بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا
نیست ...هیچ زیبا نیست .
تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از
زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است !
و این پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت
است ! تراژدی زندگیست !
خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟
هجده ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به
تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم اینکار را بکنم ... مادرم میل داشت
اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود! آینده
! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک
، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود
و تهی ویک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای میتوانست داشته باشد ؟
جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک پنهانی ...
نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد
... دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما ...مگر با خواستن دلم بود
؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید
از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه
بگویم ؟!
با خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم
بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و واج
ماندم و سوختم ..ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ، چه فلسفه های
وحشتناک که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم ساغری "
بالزاک اندوختم ...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم ...
در اتاق ماتمزده ام چه ساعتهاکه بخاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم
...مدتها "دیکنز "دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش
آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین " کافکا "
آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم ، خراب کردند ...
خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا
کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا
اینکه ....
یکبار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...یکوقت عملا دیدم که
دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی
سرسام گرفته ام ، پیدانیست !
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...چون
یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند
؛هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر
است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من
شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده نه محبت !
... ترحم...ترحم...!
آری خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد – برای
اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من چیستم
؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟!
مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت
زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ـ این منبع تیره بختی
زندگی تیره بخت من نداشتی ؟
پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است .
من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این
سینه خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم ...یک جفت پستان سپید و
برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد ....
جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل ـ در برجستگی پستانها جستجو می
کنند...!
من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل
هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد؟...
من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس
ببازم !
پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به
خاطر گناهی که نکردم ببخش ......

+ نوشته شده در  ساعت 14:25  توسط یه عاشق  |   
 
جمعه یکم شهریور 1387

عاشقا دستشون بالا
هر کی که دوست داره نحوه اشناییشو بگه.بگه چقدر همدیگرو دوست دارن. مهمترین کاری که واسه هم کردن و هر چی که دوست داره بگه
------------------------------
من تو اردو باهاش اشنا شدم. کم کم با هم بیشتر اشنا شدیم. من یه حس خوبی نسبت بهش داشتم، اما راستش هیچی نگفتم
بعد یکی دو ماه خودش گفت با هم دوست بشیم. اما بعد گفت باهات شوخی کردم. فکر نمیکردم جدی بگیری
منم استفاده کردمو گفتم میخواستی شوخی نکنی
خلاصه با هم دوست شدیم.خیلی دوستش داشتم و دارم.اما اون به من دروغ میگفت و من احمق نفهمیدم
گذشت و گذشت و گذشت تا رسیدیم به الان و من هیچ کاری نکردم
فقط

مرغ از قفس پرید
+ نوشته شده در  ساعت 23:35  توسط یه عاشق  |   
 
جمعه یکم شهریور 1387

مگه نگفتی!!!
واقعا چرا؟
+ نوشته شده در  ساعت 23:22  توسط یه عاشق  |   
 
چهارشنبه سی ام مرداد 1387
داستان شرط عاشقی

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  ساعت 13:27  توسط یه عاشق  |