دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
کی فکر می کرد یه روز نگات,اینجوری داغونم کنه
آواره و دربدر کوه و بیابونم کنه
عشق تو اینجوری بیاد,رخنه کنه تو تن من
مثل یه سیلاب بزنه,خراب و ویرونم کنه
کی فکر می کردمنو بهم,نشون بدن مردم شهر
قصه تو مضحکه اهل خیابونم کنه
کی فکر می کرد که عشق تو از اون همه غرور من
یه کوه گریه بسازه,ابر بهارونم کنه
کی فکر می کرد چشمای تو یه روز بشه اسلحه و
خشاب سرمه ات بزنه ,گلوله بارونم کنه
از یه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم می شه
همیشه این عاشقه که به پای عشق حروم می شه
+ نوشته
شده در ساعت 9:23 توسط یه عاشق
|
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
برای تو نوشتم...... امیدوارم بخونی
نمی خوام بگم دوستم داشته باش چون می دونم دوستم نداری....
نمی خوام بگم عاشقتم چون می دونم عاشق یکی دیگه ای.....
نمی خوام بگم برای من باش چون می دونم سهم یکی دیگه ای....
نمی خوام بگم با من حرف بزن چون می دونم
با من حرفی واسه گفتن نداری....
فقط میگم ...
منو ببخش...
منو ببخش چون عاشقت شدم....
نمي بخشمت ....
بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
نمي بخشمت....
بخاطر دلي كه برايم شكستي ....
بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....
نمي بخشمت ....
بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
+ نوشته
شده در ساعت 13:58 توسط یه عاشق
|
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
انتظار
باز ای دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که براید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست
+ نوشته
شده در ساعت 13:57 توسط یه عاشق
|
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
بودیم و کسی پاس نداشتند که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
+ نوشته
شده در ساعت 9:30 توسط یه عاشق
|
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
وفای بی وفایی کرده پیرم
برم یار وفاداری بگیرم
اگر یار وفاداری نباشد
سر قبر وفاداری بمیرم
+ نوشته
شده در ساعت 9:29 توسط یه عاشق
|
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
+ نوشته
شده در ساعت 12:39 توسط یه عاشق
|
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
ساعت روي ديوار , پوسيده زير زنگار
اين لحظه هاي راکد , همش حديث تکرار
باطل شدن رو تقويم , روزاي خالي و پوچ
خميازه هاي ذهنم , تو فکر رفتن و کوچ
روزنه اي نمونده , واسه نفس کشيدن
باور اوج پرواز , توي قفس پريدن
يخ بسته مثل قلبم , خلوت آغوش من
قصه آشنايي شده فراموش من
+ نوشته
شده در ساعت 11:50 توسط یه عاشق
|
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان اتش زدم، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبیها رفتند و خوبی ماند در یادم
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت
یارم رفت
یارم رفت
یارم رفت
.
.
.
اااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته
شده در ساعت 11:28 توسط یه عاشق
|
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
گفتم بگو
سکوت کرد .....
و من همچنان گوش می کنم
+ نوشته
شده در ساعت 19:49 توسط یه عاشق
|
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
درد گنگ
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
+ نوشته
شده در ساعت 7:46 توسط یه عاشق
|
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
به پایداری آن عشق سربلن
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را
+ نوشته
شده در ساعت 7:44 توسط یه عاشق
|
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس
درود
ایندفعه این مطلب رو به خاطر عشق به وطنم و دینم مینویسم.نگفته بودم
من یه زرتشتی هستم و به زرتشتی بودنم افتخار میکنم
برای خوندن این نامه به ادامه مطلب برید.اگه تا حالا نخوندید حتما بخونید و نظر بدید.نظرتون برام مهمه.
ممنون
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در ساعت 22:12 توسط یه عاشق
|
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
عشق به سراغ كسانی كه در جستجوی عشق باشند نمی رود..... عشق سهم كسانی است كه عشق می دهند
+ نوشته
شده در ساعت 20:44 توسط یه عاشق
|
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه میبيند....
+ نوشته
شده در ساعت 20:44 توسط یه عاشق
|
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
اخه من چه گناهی کردم که کسیو که دوستش دارم رو نتونم ببینم.حتی صداشو بشنوم.هااااااا
اااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااا.دلم واسش تنگ شده.به خدا دیگه دارم کلافه میشم.خیلی دوستش دارم.
انقد بهش عادت کردم.اما الان فقط دو روزه که باهاش ارتباط ندارم.ولی دارم از غصه دیوونه میشم.
نمی دونم چه کار کنم.نمی دونم...
+ نوشته
شده در ساعت 20:59 توسط یه عاشق
|
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
زرتشت
شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد.
+ نوشته
شده در ساعت 8:45 توسط یه عاشق
|
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
دارم می رم
رو سنگ قبرم ننویس
اسمم چی بود یا کی بودم
قاصدکا خبر ندن
عاشق تو یکی بودم
به پونه ها بگو واسم
گریه و زاری نکنن
ماهی های تو تنگ فقط
دریا رو نقاشی کنن
رنگ مشکی غمو
رو دوش ابرا نبینم
چیه همش هی می بارن
الهی که من بمیرم
آخه مگه کجا می رم؟
همین ورا به یه سفر
خورشید خانوم خوب می دونه
قبلا بهش دادم خبر
دسته گل رو قبرمو
به گلدونش پس بدید
به خاطر منم شده
به زندگیش نفس بدید
می خوام که کوله بارمو
رو شونه عشق بزارم
دارم می رم ولی بدون
به جون تو دوست دارم
+ نوشته
شده در ساعت 21:31 توسط یه عاشق
|
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد
+ نوشته
شده در ساعت 14:55 توسط یه عاشق
|