چهارشنبه سی ام مرداد 1387
داستان شرط عاشقی
دختر
جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به
عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت
و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و
از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا
از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس
نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا
رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت:
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
+ نوشته
شده در ساعت 13:27 توسط یه عاشق
|
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
امروز تولدش بود
خیلی دوست داشتم که یه کادوی خوب بهش میدادم.کادویی ک هیچ جا پیدا نشه.اما نشد
اصلا به درک که نشد
+ نوشته
شده در ساعت 22:16 توسط یه عاشق
|
شنبه پنجم مرداد 1387
روي قبرم
بنويسيد كبوتر شد و رفت....زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت....چه
تفاوت كه چه خورده؟غم دل يا سم؟ ....آنقدر غرق جنون بود كه پرپر شد و
رفت...
+ نوشته
شده در ساعت 22:56 توسط یه عاشق
|
سه شنبه یکم مرداد 1387
بچه ها
دیگه شاید واسه همیشه هیچی تو این وبلاگ پست ندم
همتون خوشبخت باشید
خداحافظ همگی
+ نوشته
شده در ساعت 14:51 توسط یه عاشق
|